ناله مرغ وحشی
5,892 Views - این مطلب توسط: : انی کاظمی، در تاریخ: "یکشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۸ و در دسته بندی های: " اهریمن" ارسال شده است.
باران می بارد.ناله تلخ آسمان رم کرده است وخواب و بیداری من در هر حال همیشه خیس و خاکستری ست. مثل آسمان. مثل رنگ کت استاد. در صبحم که به اندازه ی خوابم واقعی ست بیدار می شوم و به خود می گویم که دیگر نمی خوابم. دیگر نمی خوابم . نمی خوابم یک هفته ای هست که نمی خوابم.سر کلاسهایم مرتب نمی روم. با هیچ استادی بحث نمی کنم.اشتهایم کم شده، گرسنه که می شوم سر درد می گیرم. از شدت سر درد خوابم نمیبرد زیاد. اما هنوز برای هر لحظه ای که از حالت بیدارم و آگاهی خارج می شوم، همان صحنه ها را می بینم. با همان جزئیات. باران وحشی.. بالا رفتن از پله ها.. بو ی بد گذر زمان. چند تار موی سفید. کودکی که به تو می فهماند بزرگتر از آن شده ای که از آن عینک خوشت بیاید. در واقعیت، اما نگرانی مادرم هست. صحبتش با برادر. نگرانی برادر. و من به این فکر می کنم که فکر کردن یادم رفته است. فقط می ترسم. از خوابیدن، از اینکه به همان چمنزار پا بگذارم. شاید هم می ترسم که چنان چمنزاری را من له کرده باشم. واقعیت این است که ساعت ۳ صبح است. فریاد می زنم که نمی خواهم بخوابم. مادر و برادرم نگران به سراغم می آیند. بعد از سالها یعنی بعد از تقریبا همان ده نه سالگی دوباره در آغوش برادرم فرو می روم. در بین موهای برادرم نبرد میان تارهای سفید و سیاه را می بینم که این روزها سپاه سفید پر تعداد تر به نظر می رسد. مادرم را گریه تسخیر می کند و اما گرمای وجود برادرم را در بر می گیرد. چند دقیقه ای خوابم می برد.خیلی تند ، پشت همان چراغ قرمز، خودم را می بینم.. با همان کلید در را باز می کنم. و خود را مواجه با بوی بدی می بینم . انگار هر بار قسمت بیشتری از چمنزار را لگد می کنند. وقتی برادرم که خیال می کند من خوابم می خواهد من را به روی تخت باز گرداند بیدار می شوم. آنها فکر می کنند که خواب برای من خوب است و اجازه نمی دهد افکارم را از پای در بیاورند غافل ازاینکه من فکر نمی کنم، که فقط می خوابم و این خواب است که من را به این وحشت دچار می کند. این یک هفته بیداری را به هر ترفندی متوسل شدم که مقلوب خواب نشوم و حالا هم نمی خوابم. برادرم را مجبور می کنم حرف بزند و من را بیدار نگه دارد. آنها نمی فهمند چه اتفاقی برای پسر و برادرشان افتاده است. بحران جوانی؟؟ نه. حتما می ترسند که دیوانه شده باشم. این اواخر یعنی بعد از بحران عاشق شدنم که همه فکر می کردند با یک هفته مسافرت و گشت و گذار تمام شده، اوضاعم مرتب بوده است. زمان از روی آن گذشته است. من آن دختر با عینک را فراموش کرده ام. خواهرانم دیگر هر روز زنگ نمی زنند جویای حال برادر کوچکشان شوند… صبح می شود. بالاخره نخوابیدم. صبحانه می خوریم و وقتی به برادر اطمینان می دهم که خوبم ، من به دانشگاه می رسم.از پله ها بالا می روم. خسته نه. آلوده به خوابم. کیفم از دستم می افتد. تلاش می کنم تعادلم را حفظ کنم. دختری با عینک آن را بر می دارد. و به تو می دهد. سلامش تازه و تمیز و پاک است. نمی دانم او را می شناسم یا نه. سر کلاس علاقه ای به بحث درباره ی بیهودگی تعبیر و تفسیر فلسفی هستی ندارم. این استاد احتمالا دیگر معتقد نیست به هیچ کدام از اینها. آدمها در چهل سالگی دیگر معنای انتخاب کردن یا نکردن را می دانند. استاد از بی حالیم تعجب می کند. سه چهار بار بیرون می روم و با صورتی خیس بر می گردم.. در تلاشی تا خوابم نبرد. اما نمی شود. بالاخره موقع نهار خواب تو را شکست می دهد. یک ساعتی می خوابم.. همان خواب یا رویا. می بینم که سر میز شام با زنی که عینک زده است درباره ی هم کلاسیم حرف می زنم و می گویم که امروز حال و حوصله ی بحث فلسفی نداشته ام. آن زن هنوز می گوید ” برنج و روغن تمام شده”. وقتی بیدار می شوی دختری را می بینم با عینک. به سمت من می آید. چشمانت را باز و بسته می کنم. وقتی بسته است. زنی میانسال را می بینم، پشت میز شام و وقتی باز، دختری جوان را می بینم روی پله ها. به خانه می روم. مادرم از روانشناسی که خواهر بزرگم معرفی کرده وقت گرفته است.. چقدر زود اقدام کرده اند. با آنها عازم مطب این دکتر معروف می شوم. بیشتر راه را بلند بلند درباره چیزهای پیش پا افتاده و قدیمی حرف می زنیم. درباره ی عروسی خواهرهایم… درباره ی رفتن برادر به .. درباره ی دنبال کار گشتن من یا ادامه تحصیل من.. درباره ی انتخاب من .. درباره ی … فرقی نمی کند در هر دو صورت وقتی چشمانم را می بندم فکر می کنم که فردا باید سری به فروشگاه بزنم. حرف زدن با دکتر تنها به گذر زمان کمک می کند. اما انگار تو در بحبوحه ی تخلیه ی فکری و روحی خود نزد این مرد غریبه که روی موهایش نبرد میان سیاه و سفید به پایان رسیده و پیروز میدان “سفیدها” هستند؛ خوابم برده است. وقتی بیدار می شوم صدای لگد های مرغ وحشی، ناله کنان باران را بر پهنه ی آسمان می شنوم. انگار رم کرده است دوباره و می بارد باران.. صدای گفتگویی از پایین می آید. به سمت صدا می روم. دختری آنجاست با عینک. من را می بیند و این جمله را به سوی تو نشانه می گیرد” معلوم است چت شده.؟؟ منو یادت نمی آید” و گرچه لبهای او تکان نمی خورد اما من این جمله را نیز می شنوم” تو مرا انتخاب کرده ای” چند قدمی به سویم بر می دارد. از او فاصله می گیرم. به اتاقت می روم. خدایا… هنوز که خوابم می آید. یک هفته بیخوابی تمام وجودم را از خواب پر کرده است. می خوابم. ناله مرغ وحشیِ شبِ نا آرام حتی در خواب هم بالش را با شدت تکان می دهد. زیاد می خوابم و وقتی بیدار می شوم این اما اطمینان دارم که اتاق خودم باید باشد. نگرانی های کوچک خودم. آن دختر با آن عینک را از دست داده ام. چند هفته ای را غمگین بو ده ام. و حالا دوباره برگشته ام به زندگی خودم. انتخاب من این است. دنبال کار خواهم گشت، از پله های دانشگاه بالا نخواهم رفت تا با آن استاد درباره ی چیزی که حالا دیگر یادم نمی آید چه بود بحث کنم و این انتخاب من”ست. پس با اطمینان چشمانم را باز می کنم. …….. اوه ه ه ه ه ه ه… نه… این اتاق من نیست. پرده ها خاکستری هستند. کنار آینه عکس پسر بچه ای ست که حتما در بازی فوتبال مدرسه یک گل زده است. بلند می شوم. هراسان.آنجا بوی بدی می آید. حس می کنم در چمنزار ی قدم می زنم که سالهاست از طراوتش خبری نیست. پوسیده است. لگد مال شده است. پس انتخاب من این بوده است. نمی توانم باور کنم. ترجیح می دادم چند هفته را در همان بحران جوانی فرو روم تا دچار این بحرانی شوم که نمی دانم برای آن موهای سفید ی است که دارند پیروز می شوند یا چیزی دیگر. صدایی می شنوم . حتی صدا هم پر است از بوی گذر زمان.. ” چقدر می خوابم.. قرار نبود بریم فروشگاه… امروز تعطیلی….” نمی شنوم دیگر.خودم را به پنجره می رسانم.. هنوز باران می آید. باران شدید است… مرغ وحشی نمادم برای باران ناله کنان.. از خانه خارج می شوم. از همان پله ها پایین می روم. در اتاق خودم هستم. برادرم من را خیس و آشفته می بیند. مادرم نیست و در صحنه ی نبرد موهای پدر نیز “سفیدها” پیروزند . بعد از بیست سالگی ام باز برای اولین بار در گرمای آغوش برادرم فرو می روم. میگویم که نمی خواهم به آن خانه که پرده های خاکستری دارد برگردم. نزد زنی که عینک می زند…. اما برادر برایم از زمانی می گوید که عاشق همان دختر شده بودم… آنهم روی پله های دانشگاه. اشکهایم و مکالمات هفت ساعته ام را با او به یادم می آورد. بعد هم ازدواج.. ادامه ی تحصیلت با کمک او.. استاد دانشگاه شده ا م حالا.. به میانسالی رسیده ام. نباید این لحظه ی ورود من به چهل سالگی من را بترساند. همه گاهی دچار این ترسها می شوند در هر مقطعی که باشند. به یادم می آورد که در بیست سالگی ام هم چنین ترسی به سراغم آمده بود. نمی توانستم بخوابم.هراسان بودم به خاطر انتخاب این یا آن.. به خاطر فراموش کردن دختری با عینک یا انتخاب زندگی کردن با او… حالا نباید فکر کنم که هر شب که به او می رسم قدم روی چمنزار می گذارم و هر بار از طراوتش کم می شود طوری که حتی بارانهای ناله کنان آن مرغ هم دیگر برای رشد و تازه کردن کاری نمی توانند بکنند. چرا چند روز به مسافرت نمی رویم؟ به حرفهای برادرم گوش می دهم و در حالیکه هنوزنمی دانم کدام هستم- جوانی بیست ساله یا استادی چهل ساله – کنار پنجره می روم. فکر کردن یادم آمده… با خود می گویم شاید این من نیستم که خواب این همه چیز را می بینم. شاید کسی دارد من را در خواب می بیند. ….هنوز باران می بارد. این بار اما آرام… مرغ وحشی رام شده است و انگار با بالش زمین را نوازش می کند. صبح می شود، می خواهم تکان بخورم آه چه قدر پاهایم درد می کنند، به سختی بلند می شوم، نگاهی به ریش هایم و خوابی که دیدم کمی آزارم می دهد، پیر شده ام.همچنین بخوانید :
موضوعات مطلب : " آه" + "آینده" + "تخیل" + "دنیای یکه من دیدم" + "زندگی" + "مرغ" + "من" + "ناله" + "ناله مرغ وحشی" + "وحشی"





فرزانه
۱۸م ,آبان, ۱۳۸۸یک شروع تازه و خوب!
گنگ و مبهم!!
جدیدا با صادق هدایت مصاحبت داشتی؟
چیزی هم پشت عینک بود؟!
[پاسخ]
انی کاظمی پاسخ در تاريخ آبان ۲۱م, ۱۳۸۸ ۲۰:۵۰:
پشت عینک؟
اره بود
چند تا چشم
[پاسخ]
شعری از حسین پناهی
۲۴م ,آبان, ۱۳۸۸در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
[پاسخ]
انی کاظمی
۲۶م ,آبان, ۱۳۸۸لطف حق با تو مداراها کند
چون که از حد بگذرد رسوا کند
[پاسخ]
ruhihun
۲۰م ,آذر, ۱۳۸۸very nice
[پاسخ]
shirin
۲۵م ,بهمن, ۱۳۸۸ناله مرغ وحشی قشنگ بود.
[پاسخ]