Details

    • نوشته ها 113
    • نظرات 1,576
    • صفحات 10
    • دسته ها 11
    • پیوند ها 26
    • کلمات کلیدی 295

  • هرگونه کپی برداری از مطالب سایت با ذکر نویسنده و لینک به منبع بلامانع می باشد
  • شما یکی از 46 مهمان آنلاین تاریخ ما می باشید!

ناله مرغ وحشی

5,892 Views - این مطلب توسط: : انی کاظمی، در تاریخ: "یکشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۸ و در دسته بندی های: " اهریمن" ارسال شده است.

 

مدتی است خواب می بینم گم شده ام، در شهری دور که هرروز آسمان بیشتر خراش می یابد و آسفالت زمین بیشتر ساییده می شود. هوا ابری شده است و آسمان به رنگ خاکستری. پشت چراغ قرمز ایستاده ام، بعد، از پیاده رو می گذرم و از پله های ساختمان بالا می روم. شب شده است. با کلیدی که در جا کلیدِ سیاه رنگی قرار دارد دربی را باز می کنم، وارد می شوم. همواره کسی به من سلام می کند. یک زن. زنی که عینک به چشم زده است و همواره قبل از پاسخ دادن یادم می آید که این زن را با آن عینک قبل ها ندیدم، توجهم به عینک جلب است. سلامش بوی عجیبی می دهد، بوی چیزی….. شاید بوی چمنزاری که آنقدر از رویش رد شده اند که دیگر سبز نیست و تعفن گذر زمان روی آن من را گیج می کند. وارد اتاقی می شوم، اتاقی معمولی با پرده های سیز . پنجره اش رو به چراغ قرمز باز نمی شود و آن بیرون هوا کم کم گرفته تر می شود. همیشه همینطوری ست . گویی اصلا خواب نیستم. نگاهی به آینه می اندازم. اول چند تار موی سفید روی گوشه کنار سرم می بینم و بعد عکس کودکی را که چند لحظه بعد رو برویم ظاهر می شود و من را “عمو بیگوش” صدا می زند. در دل دعا می کنم هرچه زودتر بیدار شوم، نمی شود. باران شروع به باریدن می کند. بارانی ست پاییزی و هر لحظه شدیدتر. برقها قطع می شوند. کسی که من را عمو صدا زده است از تاریکی می ترسد. او را در آغوش می گیرم تا آن زن که هنوز همان بوی چمنزار لگد شده را می دهد، چراغ شمعی را روشن کند. با هم شام می خوریم. از شام بوی بدی می آید. بخشی از بوی چمنزار را در آن حس می کنم. بوی خستگی . بوی پاهایی که از رویش رد شده اند! بوی گذر زمان. از همه چیز متنفر می شوم، می خواهی بیدار شوم اما خودم را می بینم که دارم از ماجرایی که سر کلاسم اتفاق افتاده حرف می زنم. اینکه با یکی از هم کلاس ها که به طرز عجیبی شبیه گذشته های خودم فکرمی کند – مثلا من در ۲۰ سالگی – درباره چیزی بحث می کردم. یادم نمی آید… احتمالا چیزی بود درباره ی … نه انگار یادم نمی آید. بعد کسی که من را عمو صدا زده بود از مدرسه اش می گوید. اینکه “خاله خاله” بازی کرده بود و در بازی فوتبال یه گل لایی هم زده بود. متوجه شدم اصلا؟؟؟ دارم می خندم. پشت میز شام در کنار آن خانواده و آن زن هنوز در همان سکوت بد بو مانده است. اما سر انجام می گوید برنج و روغنمان تمام شده ، فردا باید سری به فروشگاه بزنی . یادم می آید با هم کلاسیم درباره ی چه چیز ی بحث می کردیم. درباره اینکه سالیانه سی چهل هزار کتاب فلسفی چاپ می شود، فقط در اروپا و آمریکا. و من هنوز حتی در خواب هم با کیسه برنج مواجهم!!! دلت می خواهم بیدار شوم اما نمیشود. کم کم دلم پر می شود . می خوابم . می خوابم. و در خواب صبح روز بعد بیدار می شوم. دیگر باران نمی بارد. ناله تلخ آسمان رام شده است. باران ناله گر دیشب همه ی شهر را پر کرده است از تازگی که آنهم به نوبه ی خود پر است از سرب، سرب مرا به یاد ستون های شهر آیینی می اندازد. ساعت ۸ صبح است. خود را می بینم که در حال بالا رفتن از پله های دانشگاهی. وارد کلاسی می شوم. کلاسی شلوغ که جوانهای ۲۰ ساله اش به ندرت درباره ی کیسه ی برنج فکر می کنند. و من با آن تیپ رسمی استاد گونه که احتمالا هنوز دچار بحران میان سالی هم نشده ام، به حرفهای آنها درباره ی مسئله ی انتخاب های کوچک و تاثیر آنها در کل هستی گوش می کنم و همان همکلاسی می گوید از قول سارتر که” اگر فلج باشید و در یک مسابقه ی فوتبال برنده نشوید خودتان مقصرید.” گوش می دهم . یادم می آید خودم هم روزی به این حرف ها معتقد بودم. زمان زیادی هم نگذشته که همه را فراموش کرده ام. اما حالا باید به فروشگاه بروم.هر روز و هر لحظه همین خواب است. همین حرفها در انواع دیگر. انگار قرار است در خواب یاد بگیرم در انتخابم دقت کنم. تنها تفاوتی که گاهی متوجهش می شوم این است که در همه ی این خوابها گاهی یک استاد هستم که با همان شاگرد بحث می کنم و گاهی شاگردم هستم که با همان استاد بحث می کنم. نقش آن استاد با مادر مقدسم است و هر بار هم دیر یادم می آید که داشتم درباره ی این همه کاغذ سیاه شده در باب فلسفه ی هستی بحث می کردم.آن روز کاری تمام می شود. از همان پیاده روها می گذرم. همان کلید. همان بوی عجیب. هر روز… وهر شب خواب همان “هر روز” را می بینم. چقدر ممکن است طول بکشد که خواب ۲۴ ساعت از زندگی را ببینی.؟؟؟ یک شب؟؟

باران می بارد.ناله تلخ آسمان رم کرده است وخواب و بیداری من در هر حال همیشه خیس و خاکستری ست. مثل آسمان. مثل رنگ کت استاد.

در صبحم که به اندازه ی خوابم واقعی ست بیدار می شوم و به خود می گویم که دیگر نمی خوابم. دیگر نمی خوابم . نمی خوابم

یک هفته ای هست که نمی خوابم.سر کلاسهایم مرتب نمی روم. با هیچ استادی بحث نمی کنم.اشتهایم کم شده، گرسنه که می شوم سر درد می گیرم. از شدت سر درد خوابم نمیبرد زیاد. اما هنوز برای هر لحظه ای که از حالت بیدارم و آگاهی خارج می شوم، همان صحنه ها را می بینم. با همان جزئیات. باران وحشی.. بالا رفتن از پله ها.. بو ی بد گذر زمان. چند تار موی سفید. کودکی که به تو می فهماند بزرگتر از آن شده ای که از آن عینک خوشت بیاید. در واقعیت، اما نگرانی مادرم هست. صحبتش با برادر. نگرانی برادر. و من به این فکر می کنم که فکر کردن یادم رفته است. فقط می ترسم. از خوابیدن، از اینکه به همان چمنزار پا بگذارم. شاید هم می ترسم که چنان چمنزاری را من له کرده باشم.

واقعیت این است که ساعت ۳ صبح است. فریاد می زنم که نمی خواهم بخوابم. مادر و برادرم نگران به سراغم می آیند. بعد از سالها یعنی بعد از تقریبا همان ده نه سالگی دوباره در آغوش برادرم فرو می روم. در بین موهای برادرم نبرد میان تارهای سفید و سیاه را می بینم که این روزها سپاه سفید پر تعداد تر به نظر می رسد. مادرم را گریه تسخیر می کند و اما گرمای وجود برادرم را در بر می گیرد. چند دقیقه ای خوابم می برد.خیلی تند ، پشت همان چراغ قرمز، خودم را می بینم.. با همان کلید در را باز می کنم. و خود را مواجه با بوی بدی می بینم . انگار هر بار قسمت بیشتری از چمنزار را لگد می کنند.

وقتی برادرم که خیال می کند من خوابم می خواهد من را به روی تخت باز گرداند بیدار می شوم. آنها فکر می کنند که خواب برای من خوب است و اجازه نمی دهد افکارم را از پای در بیاورند غافل ازاینکه من فکر نمی کنم، که فقط می خوابم و این خواب است که من را به این وحشت دچار می کند. این یک هفته بیداری را به هر ترفندی متوسل شدم که مقلوب خواب نشوم و حالا هم نمی خوابم. برادرم را مجبور می کنم حرف بزند و من را بیدار نگه دارد. آنها نمی فهمند چه اتفاقی برای پسر و برادرشان افتاده است. بحران جوانی؟؟ نه. حتما می ترسند که دیوانه شده باشم. این اواخر یعنی بعد از بحران عاشق شدنم که همه فکر می کردند با یک هفته مسافرت و گشت و گذار تمام شده، اوضاعم مرتب بوده است. زمان از روی آن گذشته است. من آن دختر با عینک را فراموش کرده ام. خواهرانم دیگر هر روز زنگ نمی زنند جویای حال برادر کوچکشان شوند…

صبح می شود. بالاخره نخوابیدم. صبحانه می خوریم و وقتی به برادر اطمینان می دهم که خوبم ، من به دانشگاه می رسم.از پله ها بالا می روم. خسته نه. آلوده به خوابم. کیفم از دستم می افتد. تلاش می کنم تعادلم را حفظ کنم. دختری با عینک آن را بر می دارد. و به تو می دهد. سلامش تازه و تمیز و پاک است. نمی دانم او را می شناسم یا نه. سر کلاس علاقه ای به بحث درباره ی بیهودگی تعبیر و تفسیر فلسفی هستی ندارم. این استاد احتمالا دیگر معتقد نیست به هیچ کدام از اینها. آدمها در چهل سالگی دیگر معنای انتخاب کردن یا نکردن را می دانند. استاد از بی حالیم تعجب می کند. سه چهار بار بیرون می روم و با صورتی خیس بر می گردم.. در تلاشی تا خوابم نبرد. اما نمی شود. بالاخره موقع نهار خواب تو را شکست می دهد. یک ساعتی می خوابم.. همان خواب یا رویا. می بینم که سر میز شام با زنی که عینک زده است درباره ی هم کلاسیم حرف می زنم و می گویم که امروز حال و حوصله ی بحث فلسفی نداشته ام. آن زن هنوز می گوید ” برنج و روغن تمام شده”.

وقتی بیدار می شوی دختری را می بینم با عینک. به سمت من می آید. چشمانت را باز و بسته می کنم. وقتی بسته است. زنی میانسال را می بینم، پشت میز شام و وقتی باز، دختری جوان را می بینم روی پله ها. به خانه می روم. مادرم از روانشناسی که خواهر بزرگم معرفی کرده وقت گرفته است.. چقدر زود اقدام کرده اند. با آنها عازم مطب این دکتر معروف می شوم. بیشتر راه را بلند بلند درباره چیزهای پیش پا افتاده و قدیمی حرف می زنیم. درباره ی عروسی خواهرهایم… درباره ی رفتن برادر به .. درباره ی دنبال کار گشتن من یا ادامه تحصیل من.. درباره ی انتخاب من .. درباره ی … فرقی نمی کند در هر دو صورت وقتی چشمانم را می بندم فکر می کنم که فردا باید سری به فروشگاه بزنم. حرف زدن با دکتر تنها به گذر زمان کمک می کند. اما انگار تو در بحبوحه ی تخلیه ی فکری و روحی خود نزد این مرد غریبه که روی موهایش نبرد میان سیاه و سفید به پایان رسیده و پیروز میدان “سفیدها” هستند؛ خوابم برده است. وقتی بیدار می شوم صدای لگد های مرغ وحشی، ناله کنان باران را بر پهنه ی آسمان می شنوم. انگار رم کرده است دوباره و می بارد باران.. صدای گفتگویی از پایین می آید. به سمت صدا می روم. دختری آنجاست با عینک. من را می بیند و این جمله را به سوی تو نشانه می گیرد” معلوم است چت شده.؟؟ منو یادت نمی آید” و گرچه لبهای او تکان نمی خورد اما من این جمله را نیز می شنوم” تو مرا انتخاب کرده ای” چند قدمی به سویم بر می دارد. از او فاصله می گیرم. به اتاقت می روم. خدایا… هنوز که خوابم می آید. یک هفته بیخوابی تمام وجودم را از خواب پر کرده است. می خوابم. ناله مرغ وحشیِ شبِ نا آرام حتی در خواب هم بالش را با شدت تکان می دهد. زیاد می خوابم و وقتی بیدار می شوم این اما اطمینان دارم که اتاق خودم باید باشد. نگرانی های کوچک خودم. آن دختر با آن عینک را از دست داده ام. چند هفته ای را غمگین بو ده ام. و حالا دوباره برگشته ام به زندگی خودم. انتخاب من این است. دنبال کار خواهم گشت، از پله های دانشگاه بالا نخواهم رفت تا با آن استاد درباره ی چیزی که حالا دیگر یادم نمی آید چه بود بحث کنم و این انتخاب من”ست. پس با اطمینان چشمانم را باز می کنم. ……..

اوه ه ه ه ه ه ه… نه… این اتاق من نیست. پرده ها خاکستری هستند. کنار آینه عکس پسر بچه ای ست که حتما در بازی فوتبال مدرسه یک گل زده است. بلند می شوم. هراسان.آنجا بوی بدی می آید. حس می کنم در چمنزار ی قدم می زنم که سالهاست از طراوتش خبری نیست. پوسیده است. لگد مال شده است. پس انتخاب من این بوده است. نمی توانم باور کنم. ترجیح می دادم چند هفته را در همان بحران جوانی فرو روم تا دچار این بحرانی شوم که نمی دانم برای آن موهای سفید ی است که دارند پیروز می شوند یا چیزی دیگر. صدایی می شنوم . حتی صدا هم پر است از بوی گذر زمان.. ” چقدر می خوابم.. قرار نبود بریم فروشگاه… امروز تعطیلی….” نمی شنوم دیگر.خودم را به پنجره می رسانم.. هنوز باران می آید. باران شدید است… مرغ وحشی نمادم برای باران ناله کنان.. از خانه خارج می شوم. از همان پله ها پایین می روم. در اتاق خودم هستم. برادرم من را خیس و آشفته می بیند. مادرم نیست و در صحنه ی نبرد موهای پدر نیز “سفیدها” پیروزند . بعد از بیست سالگی ام باز برای اولین بار در گرمای آغوش برادرم فرو می روم. میگویم که نمی خواهم به آن خانه که پرده های خاکستری دارد برگردم. نزد زنی که عینک می زند…. اما برادر برایم از زمانی می گوید که عاشق همان دختر شده بودم… آنهم روی پله های دانشگاه. اشکهایم و مکالمات هفت ساعته ام را با او به یادم می آورد. بعد هم ازدواج.. ادامه ی تحصیلت با کمک او.. استاد دانشگاه شده ا م حالا.. به میانسالی رسیده ام. نباید این لحظه ی ورود من به چهل سالگی من را بترساند. همه گاهی دچار این ترسها می شوند در هر مقطعی که باشند. به یادم می آورد که در بیست سالگی ام هم چنین ترسی به سراغم آمده بود. نمی توانستم بخوابم.هراسان بودم به خاطر انتخاب این یا آن.. به خاطر فراموش کردن دختری با عینک یا انتخاب زندگی کردن با او… حالا نباید فکر کنم که هر شب که به او می رسم قدم روی چمنزار می گذارم و هر بار از طراوتش کم می شود طوری که حتی بارانهای ناله کنان آن مرغ هم دیگر برای رشد و تازه کردن کاری نمی توانند بکنند. چرا چند روز به مسافرت نمی رویم؟

به حرفهای برادرم گوش می دهم و در حالیکه هنوزنمی دانم کدام هستم- جوانی بیست ساله یا استادی چهل ساله – کنار پنجره می روم. فکر کردن یادم آمده… با خود می گویم شاید این من نیستم که خواب این همه چیز را می بینم. شاید کسی دارد من را در خواب می بیند. ….هنوز باران می بارد. این بار اما آرام… مرغ وحشی رام شده است و انگار با بالش زمین را نوازش می کند.

صبح می شود، می خواهم تکان بخورم آه چه قدر پاهایم درد می کنند، به سختی بلند می شوم، نگاهی به ریش هایم و خوابی که دیدم کمی آزارم می دهد، پیر شده ام.

همچنین بخوانید :

موضوعات مطلب : " " + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + ""

  • فرزانه

    ۱۸م ,آبان, ۱۳۸۸

    یک شروع تازه و خوب!
    گنگ و مبهم!!
    جدیدا با صادق هدایت مصاحبت داشتی؟
    چیزی هم پشت عینک بود؟!

    [پاسخ]

    انی کاظمی پاسخ در تاريخ آبان ۲۱م, ۱۳۸۸ ۲۰:۵۰:

    پشت عینک؟
    اره بود
    چند تا چشم

    [پاسخ]

  • شعری از حسین پناهی

    ۲۴م ,آبان, ۱۳۸۸

    در انتهای هر سفر
    در آیینه
    دار و ندار خویش را مرور می کنم
    این خاک تیره این زمین
    پایوش پای خسته ام
    این سقف کوتاه آسمان
    سرپوش چشم بسته ام
    اما خدای دل
    در آخرین سفر
    در آیینه به جز دو بیکرانه کران
    به جز زمین و آسمان
    چیزی نمانده است
    گم گشته ام ‚ کجا
    ندیده ای مرا ؟

    [پاسخ]

  • انی کاظمی

    ۲۶م ,آبان, ۱۳۸۸

    لطف حق با تو مداراها کند
    چون که از حد بگذرد رسوا کند

    [پاسخ]

  • ruhihun

    ۲۰م ,آذر, ۱۳۸۸

    very nice

    [پاسخ]

  • shirin

    ۲۵م ,بهمن, ۱۳۸۸

    ناله مرغ وحشی قشنگ بود.

    [پاسخ]

اندیشه خود را برای ما به یادگار بگذارید

- لطفا دیدگاه خود را مرتبط با همین مطلب بیان کنید
- لطفا دیدگاه خود را به فارسی بنویسید در غیر اینصورت به عنوان جفنگ شناخته خواهد شد.
- جهت تماس با مدیر به صفحه تماس بروید.

" تمامی حقوق برای تاریخ ما محفوظ است "

" Copyright ( © ) 2009 Tarikhema.ir "