یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ - نظرات (۶)
یادم است با پری دریایی، سر قبر عمویم، کنار قبر داماد بودیم. خون دماغ های پی در پی حاصل بیماری، سخت آزارش میداد، کنار قبر ایستاده بودیم و نگاه به هم. من می دانستم به چه فکر می کرد، و او می دانست من به چی فکر می کنم،حس ها در هم مخلوط شده بود، “ما” شده بود. من در خودم، فکر می کردم که آیا پری به زودی اینجا خواهد خفت؟ و او به من نگاه می کرد و در خودش می گفت: دیری نمانده است و اینجا خواهم خفت.نگاهی کردیم و من سنگین ترین اشک های زندگیم را ریختم، دانه هایی درشت و این بار! اما از ته قلب و از اعماق درون. پریا ناگهان پرده ها را شکست و به زانو زمین زد و گفت اینجا خواهم خفت.. زیر همین خاک ها.. همین جاها.
آن حرفها را از یاد خواهم برد؟ چشمانش پر از اشک بود، دستانش قبر را نشان میداد، دهانش باز و بسته می شد و اشکها اطراف دهانش. چشمان به چشمانم نگاه میکرد،. فووّاره می زد.روی دماغش اشکها قطره قطره به زمین می ریخت، سرش تکان می خورد، مانتویی سیاه رنگ داشت،حرف، حرف احساس بود، قبر آن وری خالی بود.
و چه قدر سنگین بود،و چه قدر، تلخ.
دلم تنگ است ، دلم برایش تنگ است ۱۳۸۸٫۱۱٫۱۱
پنجشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۸ - نظرات (۳)
چگونه توانست انسان ها را زیر له؟ آهی بلند در دل دارم.
می گویند: تحقیقات ما مشخص کرده است که در روز عاشورا عده ای از عناصر گروهک منافقین با دزدین ماشینهای نیروی انتظامی برای بدنام کردن این نیروی مردمی، از روی مردم رد شده و دو شهروند را که هویت آنها مشخص گردیده به شهادت رساندند.
شگفتا! در فیلم اول (اینجا +) پر واضح است ماشین نیروی انتظامی حمله میکند به مردم و یکی از ماشین ها از روی یکی از جونها رد میشود و در ادامه اول سردار رادان اعلام میکند دو نفر هم تصادف کرده اند و مرده. سپس که فیلمها در پخش شد، احمدی مقدم فرمانده نیروی انتظامی عصبانی بشد و بگفت : ماشین پلیس را دزدیدن. وجالب اینجاست که من فیلم را دارم (اینجا +) که در روز ۱۶ اذر هم ماشین نیروی انتظامی با مامورای سوار شده، میخواهد یک موتورسوار را که وابسته موج سبز آزادی هست زیر کند که نمی تواند. احتمالا این جا هم احمدی مقدم باید بگویند که ماشین با کلیه ماموراش دزدیده شده است؟..
می گویند : لینک دادن به سایت های مسدود هم خلاف قانون است
شما اگر قانون را می فهمدید چرا کودتا می کردید؟ با ظلم و زور چه می خواهید بکنید؟، هنوز تاریخ را نخوانده اید، هنوز نمی دانید روزگار چه بازی های تلخ و شیرینی را به نمایش می کشد.
آرمانا! چه نزدیکی