خانه قدیمی ما

از دار دنیا، از میراث اجدادی فقط همون یک قلعه، یا یک خانه قدیمی را داشتیم. هر سال چندین بار به شوق اینکه خانه اجدادی مان آنجاست و قبور خاندانمان نیز، به این روستا می رفتیم. دیدنش برای من سراشر شوق بود. با این که جنگل ها خشک شده بودند و حتی بسیاری از چشمه ها نیز ، ولی باز هم از شوق ما نمی کاست. نام این روستا به ترکی  ”خُران” ، به فارسی “خوبها” و به تعبیری بهتر نام این روستا، روستای خوبها (مردمان خوب) می باشد. به جهت خوبی مردمان این روستا که اصلیتی کرد دارند این نام برایشان انتخاب شد. ادامه »

فقر و آزادی

فقر و آزادی - کم و بیش

فقر و آزادی - کم و بیش

دل خوش بودم، به اطراف که نگاه می کردم، ماشین می دیدم، دوچرخه می دیدم، حتی فرغون می دیدم،

ادامه »

من و شیطان

این متن، با بی پروا نوشته شده است، بسا مایه حیرت و تاثر آدمی شود.

***

هم اکنون بدرستی می دانم او بسیار زیرک بود، زیرکت تر و فرزین. بی پرواتر از مهدی، بد اخلاق از عباس، لوس تر از نسیم، سنگ تر از منیژه، سفت تر از ایرج، و نرم تر از آهن بود شنیده ام حتی گاهی انسان خوبی تبدیل میشد! مثل من. بسیاری برایش احترام فراوان قائل بودند، او که شیطان بود چنین، خدا که باید احترام می داشت، نداشت. ما هرگز احترامی برای خدا قائل نبودیم، چرا که با وجود بزرگی قدرت مندی مانند شیطان، خدا را چه نیاز بود؟ خدا باید موجودی قدرت مند و جادوگر می بود که نبود و یا ما نمی دیدیم، ما می خاستیم خدا بمب بترکونه اما نمی ترکوند، ما منتظر بودیم که خدا پسران بد و شرور رو حسابی ادب کند اما نمی کرد، خدا هیچ وقت خدایی عمل نکرد. شیطان هم دست کمی از او نداشت، اما بهتر بود، لاقل ما شیطان رو بهتر میدیدیم. باید از شیطان به عنوان یکی از تاثیرگزارترین های زندگی ام یاد کنم، اگر این است که تصمیم گرفتم یک چند از تاثیراتش، که قابل گفتن است را بنویسم.

ادامه »

ناله مرغ وحشی

مدتی است خواب می بینم گم شده ام، در شهری دور که هرروز آسمان بیشتر خراش می یابد و آسفالت زمین بیشتر ساییده می شود. هوا ابری شده است و آسمان به رنگ خاکستری. پشت چراغ قرمز ایستاده ام، بعد، از پیاده رو می گذرم و از پله های ساختمان بالا می روم. شب شده است. با کلیدی که در جا کلیدِ سیاه رنگی قرار دارد دربی را باز می کنم، وارد می شوم. همواره کسی به من سلام می کند. یک زن. زنی که عینک به چشم زده است و همواره قبل از پاسخ دادن یادم می آید که این زن را با آن عینک قبل ها ندیدم، توجهم به عینک جلب است. سلامش بوی عجیبی می دهد، بوی چیزی….. شاید بوی چمنزاری که آنقدر از رویش رد شده اند که دیگر سبز نیست و تعفن گذر زمان روی آن من را گیج می کند. وارد اتاقی می شوم، اتاقی معمولی با پرده های سیز . پنجره اش رو به چراغ قرمز باز نمی شود و آن بیرون هوا کم کم گرفته تر می شود. همیشه همینطوری ست . گویی اصلا خواب نیستم. نگاهی به آینه می اندازم. اول چند تار موی سفید روی گوشه کنار سرم می بینم و بعد عکس کودکی را که چند لحظه بعد رو برویم ظاهر می شود و من را “عمو بیگوش” صدا می زند. در دل دعا می کنم هرچه زودتر بیدار شوم، نمی شود. باران شروع به باریدن می کند. بارانی ست پاییزی و هر لحظه شدیدتر. برقها قطع می شوند. کسی که من را عمو صدا زده است از تاریکی می ترسد. او را در آغوش می گیرم تا آن زن که هنوز همان بوی چمنزار لگد شده را می دهد، چراغ شمعی را روشن کند. با هم شام می خوریم. از شام بوی بدی می آید. بخشی از بوی چمنزار را در آن حس می کنم. بوی خستگی . بوی پاهایی که از رویش رد شده اند! بوی گذر زمان. از همه چیز متنفر می شوم، می خواهم بیدار شوم اما خودم را می بینم که دارم از ماجرایی که سر کلاسم اتفاق افتاده حرف می زنم. اینکه با یکی از هم کلاس ها که به طرز عجیبی شبیه گذشته های خودم فکرمی کند – مثلا من در ۲۰ سالگی – درباره چیزی بحث می کردم. یادم نمی آید… احتمالا چیزی بود درباره ی … نه انگار یادم نمی آید. بعد کسی که من را عمو صدا زده بود از مدرسه اش می گوید. اینکه “خاله خاله” بازی کرده بود و در بازی فوتبال یه گل لایی هم زده بود. متوجه شدم اصلا؟؟؟ دارم می خندم. پشت میز شام در کنار آن خانواده و آن زن هنوز در همان سکوت بد بو مانده است. اما سر انجام می گوید برنج و روغنمان تمام شده ، فردا باید سری به فروشگاه بزنی . یادم می آید با هم کلاسیم درباره ی چه چیز ی بحث می کردیم. درباره اینکه سالیانه سی چهل هزار کتاب تاریخی باستانی چاپ می شود، فقط در اروپا و آمریکا. و من هنوز حتی در خواب هم با کیسه برنج مواجهم!!! دلم می خواهم بیدار شوم اما نمیشود. کم کم دلم پر می شود . می خوابم . می خوابم. و در خواب صبح روز بعد بیدار می شوم. دیگر باران نمی بارد. ناله تلخ آسمان رام شده است. باران ناله گر دیشب همه ی شهر را پر کرده است از تازگی که آنهم به نوبه ی خود پر است از سرب، سرب مرا به یاد ستون های شهر آیینی می اندازد. ساعت ۸ صبح است. خود را می بینم که در حال بالا رفتن از پله های دانشگاهی. وارد کلاسی می شوم. کلاسی شلوغ که جوانهای ۲۰ ساله اش به ندرت درباره ی کیسه ی برنج فکر می کنند. و من با آن تیپ رسمی استاد گونه که احتمالا هنوز دچار بحران میان سالی هم نشده ام، به حرفهای آنها درباره ی مسئله ی انتخاب های کوچک و تاثیر آنها در کل هستی گوش می کنم و همان همکلاسی می گوید از قول سارتر که” اگر فلج باشید و در یک مسابقه ی فوتبال برنده نشوید خودتان مقصرید.” گوش می دهم . یادم می آید خودم هم روزی به این حرف ها معتقد بودم. زمان زیادی هم نگذشته که همه را فراموش کرده ام. اما حالا باید به فروشگاه بروم.هر روز و هر لحظه همین خواب است. همین حرفها در انواع دیگر. انگار قرار است در خواب یاد بگیرم در انتخابم دقت کنم. تنها تفاوتی که گاهی متوجهش می شوم این است که در همه ی این خوابها گاهی یک استاد هستم که با همان شاگرد بحث می کنم و گاهی شاگردم هستم که با همان استاد بحث می کنم. نقش آن استاد با مادر مقدسم است و هر بار هم دیر یادم می آید که داشتم درباره ی این همه کاغذ سیاه شده در باب فلسفه ی هستی بحث می کردم.آن روز کاری تمام می شود. از همان پیاده روها می گذرم. همان کلید. همان بوی عجیب. هر روز… وهر شب خواب همان “هر روز” را می بینم. چقدر ممکن است طول بکشد که خواب ۲۴ ساعت از زندگی را ببینی.؟؟؟ یک شب؟؟ ادامه »

کودکانِ جنگ

http://blog.tarikhema.ir/wp-content/uploads/2010/06/Starving-in-Biafra.jpg`

تصویر بالا عکس کودک خردسالی که در جنگ های داخلی سومالی به شدت ضربه دیده، در آن جنگ ها حدود یک میلیون نفر همه با کتک و چاقو و تبر کشته شدند. به همه راهبه ها تجاوز شد، پدرهای مقدس کشته شدند، مادرها پاشیده شدند، کودکان سر بریده شدند. ادامه »