فقیر و آزادی
چهارشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۸ - نظرات (۵)
دل خوش بودم، به اطراف که نگاه می کردم، ماشین می دیدم، دوچرخه می دیدم، حتی فرغون می دیدم،
دل خوش بودم، به اطراف که نگاه می کردم، ماشین می دیدم، دوچرخه می دیدم، حتی فرغون می دیدم،
یادم است با پری دریایی، سر قبر عمویم، کنار قبر داماد بودیم. خون دماغ های پی در پی حاصل بیماری، سخت آزارش میداد، کنار قبر ایستاده بودیم و نگاه به هم. من می دانستم به چه فکر می کرد، و او می دانست من به چی فکر می کنم،حس ها در هم مخلوط شده بود، “ما” شده بود. من در خودم، فکر می کردم که آیا پری به زودی اینجا خواهد خفت؟ و او به من نگاه می کرد و در خودش می گفت: دیری نمانده است و اینجا خواهم خفت.نگاهی کردیم و من سنگین ترین اشک های زندگیم را ریختم، دانه هایی درشت و این بار! اما از ته قلب و از اعماق درون. پریا ناگهان پرده ها را شکست و به زانو زمین زد و گفت اینجا خواهم خفت.. زیر همین خاک ها.. همین جاها.
آن حرفها را از یاد خواهم برد؟ چشمانش پر از اشک بود، دستانش قبر را نشان میداد، دهانش باز و بسته می شد و اشکها اطراف دهانش. چشمان به چشمانم نگاه میکرد،. فووّاره می زد.روی دماغش اشکها قطره قطره به زمین می ریخت، سرش تکان می خورد، مانتویی سیاه رنگ داشت،حرف، حرف احساس بود، قبر آن وری خالی بود.
و چه قدر سنگین بود،و چه قدر، تلخ.
دلم تنگ است ، دلم برایش تنگ است ۱۳۸۸٫۱۱٫۱۱
مدتی است خواب می بینم گم شده ام، در شهری دور که هرروز آسمان بیشتر خراش می یابد و آسفالت زمین بیشتر ساییده می شود. هوا ابری شده است و آسمان به رنگ خاکستری. پشت چراغ قرمز ایستاده ام، بعد، از پیاده رو می گذرم و از پله های ساختمان بالا می روم. شب شده است. با کلیدی که در جا کلیدِ سیاه رنگی قرار دارد دربی را باز می کنم، وارد می شوم. همواره کسی به من سلام می کند. یک زن. زنی که عینک به چشم زده است و همواره قبل از پاسخ دادن یادم می آید که این زن را با آن عینک قبل ها ندیدم، توجهم به عینک جلب است. سلامش بوی عجیبی می دهد، بوی چیزی….. شاید بوی چمنزاری که آنقدر از رویش رد شده اند که دیگر سبز نیست و تعفن گذر زمان روی آن من را گیج می کند. وارد اتاقی می شوم، اتاقی معمولی با پرده های سیز . پنجره اش رو به چراغ قرمز باز نمی شود و آن بیرون هوا کم کم گرفته تر می شود. همیشه همینطوری ست . گویی اصلا خواب نیستم. نگاهی به آینه می اندازم. اول چند تار موی سفید روی گوشه کنار سرم می بینم و بعد عکس کودکی را که چند لحظه بعد رو برویم ظاهر می شود و من را “عمو بیگوش” صدا می زند. در دل دعا می کنم هرچه زودتر بیدار شوم، نمی شود. باران شروع به باریدن می کند. بارانی ست پاییزی و هر لحظه شدیدتر. برقها قطع می شوند. کسی که من را عمو صدا زده است از تاریکی می ترسد. او را در آغوش می گیرم تا آن زن که هنوز همان بوی چمنزار لگد شده را می دهد، چراغ شمعی را روشن کند. با هم شام می خوریم. از شام بوی بدی می آید. بخشی از بوی چمنزار را در آن حس می کنم. بوی خستگی . بوی پاهایی که از رویش رد شده اند! بوی گذر زمان. از همه چیز متنفر می شوم، می خواهی بیدار شوم اما خودم را می بینم که دارم از ماجرایی که سر کلاسم اتفاق افتاده حرف می زنم. اینکه با یکی از هم کلاس ها که به طرز عجیبی شبیه گذشته های خودم فکرمی کند – مثلا من در ۲۰ سالگی – درباره چیزی بحث می کردم. یادم نمی آید… احتمالا چیزی بود درباره ی … نه انگار یادم نمی آید. بعد کسی که من را عمو صدا زده بود از مدرسه اش می گوید. اینکه “خاله خاله” بازی کرده بود و در بازی فوتبال یه گل لایی هم زده بود. متوجه شدم اصلا؟؟؟ دارم می خندم. پشت میز شام در کنار آن خانواده و آن زن هنوز در همان سکوت بد بو مانده است. اما سر انجام می گوید برنج و روغنمان تمام شده ، فردا باید سری به فروشگاه بزنی . یادم می آید با هم کلاسیم درباره ی چه چیز ی بحث می کردیم. درباره اینکه سالیانه سی چهل هزار کتاب فلسفی چاپ می شود، فقط در اروپا و آمریکا. و من هنوز حتی در خواب هم با کیسه برنج مواجهم!!! دلت می خواهم بیدار شوم اما نمیشود. کم کم دلم پر می شود . می خوابم . می خوابم. و در خواب صبح روز بعد بیدار می شوم. دیگر باران نمی بارد. ناله تلخ آسمان رام شده است. باران ناله گر دیشب همه ی شهر را پر کرده است از تازگی که آنهم به نوبه ی خود پر است از سرب، سرب مرا به یاد ستون های شهر آیینی می اندازد. ساعت ۸ صبح است. خود را می بینم که در حال بالا رفتن از پله های دانشگاهی. وارد کلاسی می شوم. کلاسی شلوغ که جوانهای ۲۰ ساله اش به ندرت درباره ی کیسه ی برنج فکر می کنند. و من با آن تیپ رسمی استاد گونه که احتمالا هنوز دچار بحران میان سالی هم نشده ام، به حرفهای آنها درباره ی مسئله ی انتخاب های کوچک و تاثیر آنها در کل هستی گوش می کنم و همان همکلاسی می گوید از قول سارتر که” اگر فلج باشید و در یک مسابقه ی فوتبال برنده نشوید خودتان مقصرید.” گوش می دهم . یادم می آید خودم هم روزی به این حرف ها معتقد بودم. زمان زیادی هم نگذشته که همه را فراموش کرده ام. اما حالا باید به فروشگاه بروم.هر روز و هر لحظه همین خواب است. همین حرفها در انواع دیگر. انگار قرار است در خواب یاد بگیرم در انتخابم دقت کنم. تنها تفاوتی که گاهی متوجهش می شوم این است که در همه ی این خوابها گاهی یک استاد هستم که با همان شاگرد بحث می کنم و گاهی شاگردم هستم که با همان استاد بحث می کنم. نقش آن استاد با مادر مقدسم است و هر بار هم دیر یادم می آید که داشتم درباره ی این همه کاغذ سیاه شده در باب فلسفه ی هستی بحث می کردم.آن روز کاری تمام می شود. از همان پیاده روها می گذرم. همان کلید. همان بوی عجیب. هر روز… وهر شب خواب همان “هر روز” را می بینم. چقدر ممکن است طول بکشد که خواب ۲۴ ساعت از زندگی را ببینی.؟؟؟ یک شب؟؟ ادامه »
روزهاست دیگر حرفی برای گفتن ندارم، آن شوق ها و آن صداها کم کم در حال گم شدن شدند و من من کم کم در حال تغییری که نمی دانم نتیجه ای دلخواه خواهد داد یا نه، آن قبل ها فکر می کردم هر تغییری که در نحوه تفکرم بدهم مساوی است با نابودی خود، آن روزها غرضِ من تغییری کلّی بود نه جزئی، و امروز تغییر من جزعی ، آرام است نه کلّی.
روزهاست صدای این دستگاه نازکِ کافرساخت که بر رویش دستانم را آرام می فشارم را نشنیده بودم، صدایی که گاه مغزم را از درون می کَند، و گاه آرامشم می دهد، و گاه هم نگاهی می کنم به این انگشتانِ در حال نوشتن، که چه عجیب تکان می خورند، این ور.. آن ور.. بالا.. پایین..، و گاه هم با خود می اندیشم که چه قدر با آن ارسطو و باغ های زیبایی که از او به یاد دارم، و آن طبیعتی که آن قدر دوستش می داشتم و دارم فاصله گرفتم، و هر روز دورتر و هر روز منِ بی خبر، دور تر از آرمان های زیبای فاضله ام. ادامه »
" تمامی حقوق برای تاریخ ما محفوظ است "
" Copyright ( © ) 2009 Tarikhema.ir "